دلشوره های دریا
شعرها و دستنوشته های فائزه امینی
شاید برای تبریک سال نو خیلی دیره ولی برای من اردی بهشت یعنی اول اول زندگی... و امروز اونقدر نفس دارم که از یه دنیای تاریک دل بکنم و پا بذارم تو دنیایی غریبه... و امروز اونقدر خوبم که روی پای خودم بایستم و نلرزم! و ... دل بزنم به دریا... *** معصومه می گه :" دوست داشتن و دوست داشته شدن، تنها راه زنده موندنه تو این دنیای کثیف!..." معصومه راست می گه! خوشحالم که تا به حال، بدون اینکه دنیا رو تو ترازوی خودش بسنجم ، دوست داشتم! معصومه می گه هر آدمی ارزش این رو داره که یک بار دوستش داشته باشیم... ممنونم از همه ی کسانی که ثابت کردند لیاقت دارند بارها و بارها دوست داشته بشن! و کسانی که دنیا رو از سقوط نجات دادند... *** سقوط حتمی بود اگر شالم را نمی گرفتی و خفه نمی شدم! نجات، فاجعه بود تنها شکل سکوت مرا عوض کرد حالا به جای آن که تکه های له شده شان را در کیسه های زباله بریزم کلمات مرده را در تابوت های مجلل به دوش می کشم و تو که نمی دانی انارها برای چه می ترکند و پسته ها چرا به خنده می افتند خیال می کنی به زنی فرصت شاعر شدن داده ای... زهرا حیدری-"من کبوتر تو نیستم" *** ما می خواهیم که دوستمان بدارند. "خواستن" در این جمله زیادی است بهتر است بگوییم: در آرزوی آن هستیم که دوستمان بدارند. صمیمانه و ساده لوحانه در آرزوی آن هستیم که دوستمان بدارند اما در باور و رویایمان اشتباه می کنیم. آن چه در واقع آرزویش را داریم این است که ما را ترجیح دهند! دوست بدارند...ولی " کمی بیشتر" از دیگری! ترجیحمان دهند... یک کودک دو ساله به راحتی این را درمی یابد. ما چه بیشتر از یک کودک دوساله داریم؟ ما "عشق" و "ترجیح" را با هم اشتباه می گیریم عشق و تعالی را عشق و آرامش را... نام حقیقی عشق سادگی ست من عشق را از همین سادگی ای که در برابرش دارم باز می شناسم حتی برای چند لحظه... ساده... کریستین بوبن-"فراتر از بودن" (۱) نمی رسیدم دیر می رسیدم حتی اگر تمام ساعت های جهان را از حرکت می انداختم حتی اگر تمام چراغ های قرمز را از کار می انداختی این خیابان کشدار تر از آن بود که من را درست آن موقع که دلت تنگ بود و دلم تنگ بود و شمع ها تازه شروع کرده بودند به آب کردنت... به تو برساند! دیر خبر دادی بیست و هفت ساله شده ای...! وقتی رسیدم که دیگر حرف هایمان کلمه کلمه تمام شده بود و نمی دانستیم روسری کدام مان بارانی تر از آن یکی ست... وقتی رسیدم که شمع های سوخته ی روی کیک را یکی یکی خاموش کرده بودی بی حرف بی آرزو... به هجدهمی که رسیدی جوری نگاهم کردی که: "هجده سالگی برای تجربه کردن زود نبود؟ بیست و چهار سالگی برای داشتن این همه خاطره بیست و هفت سالگی برای این همه شکست..." بعد جوری نگاهت کردم که : " می ترسم... زود است بیست و چهار ساله شوم..." بعد نگاهمان را دزدیدیم از هم که نترسیم که گریه مان نگیرد که ندانیم روسری کدام مان... اما چیزی مدام در سرمان زنگ می زد که دیر است دیر است دیر است ... *** (۲) در كوچه باد می آید این ابتدای ویرانی ست (فروغ فرخزاد) *** (۳) تولد اسفند رو به صدف تبریک می گم و به شهپر... ممنونم که هستید! شاید اگه به دنیا نمی آمدید اسفندهای دنیا از این که هست دلهره آورتر بود! (۱) می گویم نمی شود یک شب بخوابی و صبح زود یکی بیاید و بگوید هر چه بود تمام شد ... به خدا ...!؟ تو همیشه از همین فردا از همین یکی دو ساعت بی رویای پیش رو می ترسی می ترسی از رفتن ، از نیامدن می ترسی از همین هوای ساکت بی منظور می ترسی یک وقت دستی بیاید روی سینه ی باران بزند کاسه های خالی اهل خانه را بشکند. اصلا" تو از شکستن بی دلیل دریا می ترسی! بگو نمی شود یک شب بخوابی و صبح زود .... بعد اگر دست خالی به خانه برگشتی بگو کوپن های باطله را در باد نمی خرند بگو تمام روز باد می آمد بگو بعضی از احتمال حادثه می ترسند ... سید علی صالحی *** (۲) دیگر خوب می دانم احتمالا حق با آنهاست که از احتمال حادثه می ترسند... می ترسند از رفتن... از نیامدن... آمدن... و تو که به هر طرف رو کنی در مسیر باد ایستاده ای... *** (۳) می گم اینکه هر صبح مردم شهر من با بغض از خواب بیدار می شن بخاطر آلودگی هواست دیگه؟؟... شاید دیگر هیچ کس برای هیچ کس نامه نمی نویسد... شاید هیچ کس دلش برای هیچ کس تنگ نمی شود... شاید بهتر است هیچ کس حال هیچ کس را نپرسد... شاید دیگر هیچ کس هیچ کس را دوست ندارد... من مطمئنم دنیا حالش اصلا خوب نیست! و دارد وانمود می کند به همه چیز... مثل مادر وقتی نگاهش را از من می دزدد وقتی نگرانش می شوم و شب ها با قرص می خوابد... من مطمئنم اتفاق بدی در یک جای دنیا افتاده که صدای هیچ کس در نمی آید اما وقتی صبح شود ... کابوس اول : سفر قبول کن تلخ است صدای گنجشکان همیشه در قفس روزنامه می میرد نگیر عکس مرا روزنامه محرم نیست و باد موی تو را تاب می دهد امروز و شوق کفش درآورده ست و طعم پای تو در رود می شود جاری و عطر این سیگار همیشه در افق خاطرات خواهد ماند نگیر عکس مرا روزنامه بیگانه ست ... پل خواب-محمدرضا عبدالملکیان *** کابوس دوم : فراموشی ادامه دارد... این روزها...این شب ها...این بی خوابی ها...کابوس ها...دیوانگی ها در من ادامه دارد... مثل بریده ی روزنامه ای چسبیده ام به خاطرات گذشته و هی فکر می کنم کی ، کجا ، چگونه اتفاق من از دست خیس دنیا افتاد؟! و چرا همیشه در ستون حوادث با ترس ، به دنبال یک اسم آشنا ، یک عکس دسته جمعی گریه دار، یک خاطره ی قدیمی می گردم! هی فکر می کنم...فکر می کنم...و سر دنیا گیج می رود... شناسنامه ام می گوید مال همین شهرم صادره ازهمین شهر و همسایه ها حاضرند شهادت بدهند تمام این سال ها ساکن همین شهربوده ام... یادم نیامد!... هر چه سر به دیوارهای اتاق کوبیدم ، یادم نیامد روزها و خاطراتی را که گذشت باغ ملی را...محسنی را...دانشگاه را... انجمن های چهارشنبه را... یادم نیامد آخرین غزلم را...آخرین دویدنم را زیر باران...آخرین گریه ام را برشانه های یک دوست ...آخرین ... همیشه چند صفحه ی آخر این کتاب قدیمی را باد برده است ... صحنه ی آخر این فیلم گریه دار پاک شده ... تاریخ و اسم های پشت این عکس دسته جمعی ناخواناست... ... من به یک فراموشی خودخواسته مبتلا شده ام ! و در یک بیمارستان روانی به ابعاد اتاقم زندانی ام و هر چه دکترها تلاش می کنند ، خانواده ی بیچاره ام تلاش می کند ، آلبوم های قدیمی تلاش می کنند ، فیلم های خانوادگی و دسته جمعی تلاش....... -"بسه دیگه! ... به خاطر خدا بسه! ...چیزی یادم نمیاد!...دست از سرم بردارید !!..." آلبوم ها بسته می شوند دکترها سر تکان می دهند آدم ها ناامید ، در را پشت سرشان می بندند و من مثل بریده ی روزنامه ای می چسبم گوشه ی دیوار و هر چه فکر می کنم دستی را که روزی مرا ازهمه ی اتفاق های ستون حوادث جدا کرد یادم نمی آید من سال هاست به یک فراموشی خودخواسته مبتلا شده ام ... *** کابوس سوم : پرواز ادامه دارد صبور! این کابوس ها در من ادامه دارد و تو همیشه ، همه را از حفظی و من بیهوده هر صبح برایت جیغ ها و دیوانگی هایم را تعریف می کنم ... هی خواب می بینم پرستوهای پرپر را پروازهای سرخ یک ققنوس بی سر را هی می پرم از بام این کابوس و می افتم مادر! بگیر از خواب من این بالش پر را مادر! کمی نامهربان تر باش با دنیا اهلی نکن با خرده نانت هر کبوتر را گرگ است شاید آن که می خواهد مرا با خود... اینقدر راحت وا نکن در قصه ها در را ! "شب گریه"هایم را نمی دیدی ولی هر صبح می دیدمت با حسرتی این بالش تر را ... فائزه امینی-بهمن87 

آن روز هم كه دست های تو ویران شدند باد می آمد ...
![]()


![]()

