تبليغاتX
دلشوره های دریا

 

 

سلام

 

قرار بود برای دریا غزلی تازه بخوانم و دلش را به شور بیندازم...

حال و هوای این روزهای شاد و مشرقی نگذاشت!

حالا

دستم را روی سینه ام می گذارم

و رو می کنم به هشتمین آسمان دلم و زیر لب می گویم :"السلام علیک یا....."

 

***

 

این دو شعر قدیمی پیشکش همسایه ی دیوار به دیوار ما و برادر مهربانش...

شعر جدید بمونه برای بعد ! 

 

 

(1)

ای گوهر نایاب که در پنجه ی خاکی !

معصوم ترین واقعه ، منظومه ی پاکی

ما بیمه ی بی منتتانیم که عمریست

همســـایه ی  دیوار به دیوار  اراکی !

 

 

 

(2)

به سـر بگذار تاج باشکوه سـروری ها را  !

نشانت می دهم آن وقت رسم نوکری ها را

 

تویی خورشید و دنیا دور چشمان تو می گردد

ولی آن وقت دیگر می شناسی "مشتری"ها را

 

به شاهی آمدی فیروزه شد خاک از قدمگاهت

ضریحت قیمتی شد...دست ساییدی زری ها را

 

ملایک بال می ســـایند بر خاک حریم تو

تو با دستان خود پر می دهی هر شب پری ها را

 

گلاب از دیده می بارند گل ها محض دیدارت

تو عاشق کرده ای صحرا به صحرا قمصری ها را

 

گره وا کن از این دستان که درگیر مشبک هاست!

ببین  پروازهای  پر امید  روســـری ها  را

 

تو یک جا می پذیری خوب و بد را...وای بر حالم!

اگر  بر پا  کنی  در  بارگاهت  داوری  ها  را

 

به پابوسی ت صف بستند جن و انس از هر سو

بزرگی می کنی هر بار و اول آخری ها را ...

 

 

                                                                          اراک-شهریور 87

 

 

 

+ نوشته شده توسط فائزه امینی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 15:16 |

 

به نام او كه نامش بهترين بهانه ي هر آغازي ست...

 

1.سلام

 

2.دستم را بالا مي گيرم

  به نشانه ي اينكه هستم

  كه بگويم "حاضر"

 

  تيري كه قلبم را نشانه مي گيرد

  تاييد مي كند غيبتم را

 

  دستها بالا!

  حاضر؟!

  غايب؟!...

 

3.دريا با دلشوره هاش به دنيا آمد...

  تقديم به همه ي دوستاني كه اصرار داشتند به اين تولد.

  اميدوارم حضورم به درد ادبيات بخوره،يا حداقل درد بعضي از لحظه هاي خودم و شما رو كمتر كنه!

  پيشاپيش معذرت ميخوام بخاطر دير به روز شدن هايي كه احتمالا در آينده اتفاق ميفته،به بهانه ي درس و كار و البته بي شعري!

  و

  دروازه هاي اين دريا هميشه به روي شما بازه!پس دل به دريا بزنيد و دلشوره هاتونو بگيد !

 

 

4.و اما غزل :

 

  (1)

  مرد ماهيگير در راهم رها كن تور را

  باز غافلگير كن اين كوسه ي مغرور را

 

  شاه صيدت را ببر،يك شهر مهماني بده!

  پايكوبي كن،به رقص آور،برقص اين سور را

 

  خنده كن شوري كه در چشمان دريا ريختي

  خنده كن بر استخوانم گريه ي ساطور را

 

  ماهيان با رقص هاي بندري كل مي كشند

  موج ها كف مي زنند اين وصلت ناجور را

 

  آه ديدي؟! آه ماهي ها مرا آخر گرفت!

  كنده ام با دست خود با دست خود اين گور را

 

  جشن چاقوهاست در بندر...عروست را ببر!

  بر تن قرباني ات كن آن لباس تور را...

          

                                                             

 

  (2)

  در خويش مي گدازم و آبم نمي كني

  سردم نمي كني و كبابم نمي كني

 

  من هم به حاجتي به تماشا نشسته ام

  در شمع هاي نذر حسابم نمي كني

 

  يك تيشه كافي است كه از نو بسازي ام

  يك تيشه كافي است و خرابم نمي كني

 

  از  برزخ  حلال  و  حرامي  درآورم !

  انگور مستي ام كه شرابم نمي كني

 

  روي بهشت؟! تاب جهنم؟! كدام يك؟

  عفوم نمي كني و عذابم نمي كني

 

  خاكسترم غزل به غزل منتشر شده ست

  شاعر شده ست شهر!كتابم نمي كني؟

 

  "اين چندمين شبي ست كه بيدار مانده ام"

  اين چندمين شبي ست كه خوابم نمي كني!

 

  خاموش مانده اي و جوابم نمي دهي...

  لبخند مي زني و جوابم نمي كني...

 

                                                             

 

+ نوشته شده توسط فائزه امینی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 13:19 |